۱ دی ماهدیشب یلدارو رفتیم خونه ی همسایمون پریسا اینها. بد نبود . خوبه من بلدم نقش آدم شاد و بازی کنم یا مثلا حفظ ظاهر کنم ، به کمک این هنرم و آرایش هیچ کس از درونم خبردار نمیشه خداروشکر.حدود ۱۱ اومدیم خونه و بعدش هم خواب .جمعه دیگه باید برم شمال . چون هم امتحان های دخترک شروع میشه هم دیگه حتما همین روزا ابلاغ من میشینه تو سیستم .خداکنه جاده ها خوب باشن . نگرانم . رفتنم همیشه با یه عالمه چالش روبرو هست . دلم نمیاد بذارمش برم ، نمیدونم چی میخوره ، چی کار میکنه ولی از طرفی هم میدونم در نبود من راحت تره ، آزادی عملش بیشتره ، حداقل مجبور نیست برای اینکه کمتر با هم یکی بدو کنیم دیرتر بیاد خونه . از اون طرف هم میدونم کسی و داره سرش گرم باشه ، اینه که همیشه موندنم و رفتنم با چالش روبرو هست . زندگیمون انقدر پر چالش بوده و هست تو این سالها که گاهی دلم میخواد زمان متوقف بشه .امروز باید دخترک و ببرم کلاس و بعدش مامانم و ببرم خونه خانوم پسرخاله ام که پدرش فوت شده ( سمانه) . از اون ور احتمالا شوهرم و بردارم بیام خونه .فردا هم دخترک و ببرم خونه ی مادربزرگش که با پسرعمه و دختر عمه اش بازی کنه و کادوهای اونهارو بده .عصر هم برم دنبالش .دلم آشوبه همش . صدقه هم دادم ولی این نگرانی ها مریضم کرده . از اون بیشتر اینکه حال روحیم برای شوهرم مسخره است و هیچ وقت عمیقا درکت نکنه بیشتر حالم و بد میکنه .ساعت ۱۰:۳۰از خونه ی سمانه حدود ۸:۳۰ اومدیم . نمیدونم چرا عصبی بود ، شایدم غمگین ، منم غم زیاد دارم ولی تا جایی که بلدم غمم و قایم میکنم ، براش صبحانه آماده کردم تو یخچال گذاشتم بخوره ، شام نخورد ، گفتم شاید نصفه شب گرسنه بشه بخوره . دلم خیلی گرفته . سعی میکنم خودم و آروم نگه دارم .۴ آذر پنج فصل تنهایی...
ما را در سایت فصل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 139 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:39